{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p11

نورِ سرد و بی‌روحِ صبح، از لابلای پرده‌های ضخیم مخملِ اتاق، مثل انگشت‌های یخ‌زده به داخل می‌خزید. مینهو، در حالی که سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده بود، چشم‌هایش را با سختی باز کرد. اولین حسی که به او دست داد، نه دردِ گزنده در پهلویش، بلکه یک خلأ عجیب بود.او ناخودآگاه دستش را به سمت فضای خالی کنار کاناپه دراز کرد. «یونا؟» صداش خش‌دار بود، انگار که روزها چیزی ننوشیده باشد.سکوتِ سنگینِ سالنِ بزرگ، تنها پاسخی بود که دریافت کرد. مینهو تلاش کرد از جای برخیزد، اما دردِ ناشی از زخم و اثرِ آنتی‌بیوتیک‌های قوی، مثل پتری روی بدنش نشسته بود. با هر حرکت، حس می‌کرد انگار تیغ را دوباره در شکمش می‌کشند. با دستانی لرزان، به سمت راهرو رفت و با صدایی که سعی می‌کرد کنترلش کند، فریاد زد:«یونا کجاست؟! یکی جواب منو بده!»یکی از بادیگاردها، با چهره‌ای رنگ‌پریده، به سمت او دوید. «قربان… ما نمی‌دونیم. از صبح اصلاً ندیدیمش. همه جا رو گشتیم، حتی توی باغ و تراس‌ها… خبری ازش نیست.»صورت مینهو از شدت خشم و ترس، برافروخته شده بود.«یعنی چی یونا نیست! اون از دیشب اینجا بود، الان کجاست؟ چرا هیچ‌کس نمی‌دونه کجاست؟!»بنگچان، با همان نگاهِ خونسرد و تحلیل‌گرش، به مینهو خیره شد. او می‌دانست که مینهو الان در مرزِ فروپاشی است. «آروم باش مینهو. داد نزن. اول دوربین‌ها رو چک می‌کنیم. حتماً یه جایی هست.»آن‌ها به اتاق کنترل پناه بردند. مینهو، با تمامِ وجودش، به صفحه نمایش خیره شده بود. انگشت‌هایش روی میز می‌لرزید. بعد از چند لحظه، تصویرِ یونا روی صفحه ظاهر شد. ساعتِ سپیده‌دم بود. یونا با همان تیشرت گشاد مینهو، با چهره‌ای که هنوز خستگیِ شب را داشت، از درِ پشتی به سمت جنگل حرکت می‌کرد. خرگوشش را هم محکم در بغل گرفته بود.مینهو، در حالی که نفسش در سینه حبس شده بود، زیر لب گفت: «لعنتی… اون چرا رفته اونجا؟ اون جنگل… اونجا برای اون اصلاً امن نیست.»او از شدتِ وحشت، داشت با خودش فکر می‌کرد: «نکنه دزدیدنش؟ نکنه از همون آدم‌های کثیف باشه که به شرکت حمله کردن؟ یا نکنه… نکنه اون‌جا تنها شده باشه و یه حمله عصبی بهش دست داده باشه؟»مینهو خواست با تمامِ توانش بلند شود و به سمت جنگل بدود، اما بنگچان دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و محکم نگه داشت.«کجا می‌ری؟ با این وضعیتی که داری؟ اگه همین الان بری، یعنی عملاً خودت رو سپردی به دست دشمن. می‌خوای قرارداد رو هم با مرگِ خودت به باد بدی؟»
دیدگاه ها (۰)

p12

p13

p10

p9

p6

p8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط